|
استخوان هایم سرما خورده اند ... این روزها که آسمان دل نازک شده... کمی زودتر می شکنم... کمی بیشتر می بارم... این شبها که به دست پاییز... کـــش دار تر از گذشته شده اند... کمتر احساساتم طغیان می
کنند. ... این روزها که تولدم نزدیک
تر می شود... خسته تر از همیشه ام. ... 19 مهر امسال و دوباره تولد من...تولدم
مبارک...
بوی پایـیـــز پشت پنجره
ایستاده است و ... می دانم می دانم... اجازه ی ورود می خواهد... تکیه داده ام به دیوار... و از پشت شیشه... تمنایش را
نگاه می کنم... برای احساساتم... خاطره تعریف می کنم... یادش بخیر! چه روزهایی بود... گرما را از هر نگاهی می
قاپیدم... تا سرمای چشمانم را ذوب کنم... قطره های باران را می
دزدیدم... برای بغض های نا شکفته ام... یادش بخیر! چه شب هایی بود! ... شبهایی
که ... برای طولانی تر شدنشان... ستاره ها را به آسمان سنجاق
می کردم... ساز صدایت را کوک می کردم... برای تسلی افکارم... برای نگاه ذوب شده ام... بوی پاییز پشت پنجره ایستاده است ... و من پنجره را باز می کنم... و پاییز من را با خود می
برد...
نگاه می کنم ... به تو... که امشب آهسته می روی به خانه ات... به تو و چشم های پاک تو... که امشب خیس تر از همیشه است... نگاه می کنم... به جای پای کوچکت... که سنگفرش های این دلم از آن پر است... به خنده ی پر از غمت... به عمق بغض نا شکسته ات... نگاه می کنم... تو می روی... بهانه گیر می شود دلم... بهانه گیر آن کلام تو... نگاه تو ، تمام آرزوی کوچکت... بهانه گیر می شود دلم... برای اینجا ماندنت... تو می روی تو می روی... بهانه می دهی به من... برای گریه کردنم... برای های و هوی کردنم... برای گریه کردنم... برای های و هوی کردنم... * این شعر برای دختر عموی 6 ساله ام بود که چند شب پیش رفت... رفت یه کشور غریب..
گفته بودم آنها که می مانند همیشه یک روز رفته اند تا امروز مانده اند... گفته بودم می خواهم از سقف های بلند چراغ های بلند بیاویزم... گفته بودم می روم برای پیدا کردن خوشبختی... و حالا برگشته ام بعد از ماه ها و روزها تلاش... بعد از خستگی ها... اشکها ... دلتنگی ها... به قول مصدق من صدا می زنم: آی!... باز کن پنجره، باز آمده ام! من پس از رفتن ها رفتن ها با چه شور و چه شتاب در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام داستان ها دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو بی تو می رفتم می رفتم و صبوری مرا، کوه ، تحسین می کرد من اگر سوی تو برمی گردم دست من خالی نیست کاروانهای محبت با خویش ارمغان آوردم من صدا می زنم: آاااای! باز کن پنجره را... و حالا من برگشتم...من برگشتم...و اینجا دوباره می نویسم...
آنها که می مانند ... همیشه یک روز رفته اند ... تا که امروز مانده اند ... شاید رفته اند تا سقف آرزوهایشان را بلند کنند ... شاید برای ارزش لبخندی کوتاه ... شاید برای آویختن پنجره ای زیبا ... و شاید برای خوشبختی ... خوشبختی مگر چیست ...؟ جز تک تک ثانیه های زیبا از زندگی که تو را ... غرق لذت می کند ...؟ گاهی باید رفت ... تا بتوان ماند ... مـــــــــــــــــــــــــــــــــــن ... می خواهم از سقف های بلند چراغ های بلند بیاویزم ... می خواهم قشنگ ترین منحنی های دنیا را به صورت ها بنشانم ... می خواهم بر دیوار های تاریک پنجره های روشن قاب کنم ... می هواهم ثانیه های زیبا داشته باشم ... از زندگی ... که مرا ... غرق در لذت کنند ... گاهی باید رفت ... تا بتوان باقی ماند ... · رفتن از اینجا ســـــــــــــخـــــــــــــتــــــــــــــــــه... اما باید برم به همون دلیل که نوشتم ... برای اینکه کنکور وقتی برای وبلاگ دوست داشنی ام نمی ذاره! اینجا دیگه آپ نمی شه تا تیر 88 ! بعد از کنکور ... اگر ( به توان هزار) وقت کنم ، حتما می آم مطالب دوست داشتی تونو می خوونم... دلم برای اولین دوستی که اینجا پیدا کردم منم مجنون تنگ می شه برای ساده برای ق ه و ه ی ت ل خ برای ذهن چسبناک برای فیلسوف احمق برای کفتار صفت برای سارا برای من! برای لوکو برای دخترک برای ام.ام واسه نظر های قشنگش برای خیلی های دیگه که نمی شه تک تک نام برد... دنیای قشنگی بود اینجا کنار شما... امیدوارم همه کنکوری ها با هم قبول شیم و بریم دانشگاه بعد برگردیم و همدیگه رو فراموش نکنیم... »»اینجا نوشته های من کودکانه می مانند«« »»در دنیای بزرگسال های «« »»با دو رنگ«« »»نوشته ها عادی«« »»علامت ها قرمز «« برای خداحافظی غیر منتظره ام معذرت نمی خوام! خب پیش می آد دیگه! به قول سهراب " باید امشب بروم " تا درودی دیگر...
اعتراف می کنم ... اعتـــراف مـــی کنم ... هنـــوز هـــــم شـــب های پاییزی ... زیر چشمی به آسمان تاریک نگاه می کنم ... و به چراغ های ریزش زل می زنم ... شاید تو را میان آنها ... دوباره ببینم ... اعـــــــتــــــــــراف مــــــــــی کـــــــــنــــــم ... هنـــوز هـــــم شـــب های پاییزی ... بوی تو و نفس هایت را ... و تمام خاطرات را ... با تــمام وجـود ... داخل ریه هایم می کشم ... و بازدم ها را قورت می دهــــم ... تــــــــا بـــیـــــــــرون نـــــــــرونــــــــد ... نه خاطــــــــراتــــــت ، و نه افـــــکـــــــارت ... اعـــتــــــــراف مــــی کــــــنـــــــــم ... هنوز هـــــم شـب های پاییزی ... تو را می کــــِـــــشــــم ... اعتراف می کنــــم ... کـــه هنــــــوز ... هنوز هم شبهای پاییزی ... به تـــــو و بـه نـــگاه تـــو معتـــادم ...
می دانی ... احســاســـــاتم ایـــن بــــار درد نمــی کنند ... نــــم کشیده است ... انگار برای گفتن چیزی ندارد ... هر چه صدایـــش می کنم ساکــت است ... با هیـــچ کدام از این عابر ها کاری ندارد ... شاید مریـــض شده اند ... تو هیـــچ دکتری می شناسی؟ ... نه ...! اصـــلا بی خیال! این طوری بهتر است ... وقتی ساکـــت یک گوشه بنشیند و مزاحمتــی ایجاد نکند ... خیـــالم راحت تر است ... بهتر می توانـــم به آینده فکر کنم ... بدون هیـــــــــچ احـــــســـــــاســــــــی ... می دانی ... افکارم ورم نکرده اند ... گره خورده اند ... گاهی فکر های زیادی هست که منتظرند نوبتــشـــان شود ... ولی من هیچ اولیتی برایشان ندارم ... همه با هم در ســرم می پیچند و یک دفـعــــــــه ... گره می خورند ... به هر حـــال امروز یک عالــمه حـــس شـیــرین دارم ... می تـــرســـم همه را با هم بخورم ... مبـــادا دلم را بزند ... بهتـــر است جیره بندی شان کنم ... هـــشــــت ماه وقت لازم دارم تا تمام این شیرینی ها را بخورم ... نگران نباش سعی می کنم مریض نشوم ... مراقبم ... تــــــــــو با من بــــــــاش ... و سعی کن ، دردســــری درست نکنی ... تا مجبور شوم مثل آشغال پرتت کنم بیرون ... آخر می دانی ... احســـاســــاتـــم نــــــم کشـــیـــده ... می دانــــــی که ...
نگاهت را به من بسپار ... و دستهایت به دستانم ... دلت را بر دلم بربند ... و با من ، عازم این راه بی تاب شو... بیا با من... به جایی دور... به دشت سادگی هایم... به رویاهای شیرینم... بیا با من ... به این بزم شبانگاهی... غمت را پشت در بگذار... بیا و خنده را با خود... به مهمانی ببر امشب... بیا با من... خیالت را به من بسپار... بیا با آب رودخانه... نگاهت را بشور... آرام و آهسته... بیا و جور دیگر بین... بیا و با صدای من... دلت را غسل شادی ده... بیا اینجا... بیا با من... به این بزم شبانگاهی... نگاهت را ... دلت را... دست هایت را... به من بسپار... *دوستان گلم اگه دیر می آم سر می زنم ... یا یادم می ره به بعضی ها سر بزنم ... ببخشین! دیگه آخه ما هم پیوستیم به بچه های کنکوری ه ۸۸ ! **۱۳۸۷/۰۷/۳۰سه شنبه عصر
هــــــــــــی! غــــــــــــــــم! دلم زخمی است ... بیا و ناخن های پنج سانتی ات را بگیر ... تا دیگر با کشیدنشان بر دیوار دلم صداهای آزار دهنده بلند نشود ... هــــــــــی! تـــــــــو! من روحم را سوهان کشیده ام ... تر و تازه و آماده است ... بیا و آن " نا " مسخره ات را بردار ... من امــــیـــــــــد می خواهم ... هـــــــــــــی! دســــــــــــــــــت! ذهنم باغچه ی افکار من است ... بیا و اندیشه های هرز را از ریشه ، ریشه کن کن ... می خواهم گل های "بودن" در آن بکارم ... هــــــــــــــی! مـــــــــــــن! انسانی فردا به دست آوردی می رسد که امروز رویایی در سر دارد مــــــــن! پیله ای که دورم تنیده ام را نابود خواهم کرد ... مـــــن! حالا فرشته کوچکی هستم ... که از قبرستان افکارم آزاد گشته ام ... دوباره متولد شده ام ... جمعه عصر ،۱۹مهر ۸۷ ... بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست/ از خود بطلب! هر آنچه خواهی که تویی * اون تیکه های کش دار رو با فریاد بخوون. خب الکی که کش دار ننوشتم هـــــــــــــــی! با تو ام! هــــــــــــی! هـــــــــی! هــــــی! هــــی! شاید این اسم جمجمه رو عوض کنم ... ذوق نکن! گفتم شاید! بلاخره الان انا متحول!
فکر کن ۱۹ مهر است! روز تولدت در سال ۶۸ ! ساعت هم دقیقا ۵:۵۱عصر، با صدای اذان! ساعت تولدت! حتی مورچه ها هم در گوشه ی اتاقم قدم نمی زنند ... اتاق هم مثل همیشه سرش شلوغ ...! تازه کشف کرده ام دیگر نمی توانم برای عصبانیت یا ناراحتی راه بروم ! حتما باید بنشینم ... حتما باید در اتاق خودم بنشینم و فکر کنم ... روی تختم – تخت که نه! روی افکاری که همه را شب ها می خوابانم تا صبح ها با من همراه نشوند – سرم را به دیوار نارنجی اتاق تکیه می دهم سعی می کنم پشت پرده ی آبی که از برکت وجود حیاط سبز هم هست ببینم... سیگار روی لبهایم جان می دهد ... – نه! سیگار ژستی است که همه دارند ! می خواهم ژست هایم هم متفاوت باشد هیچ کس در تنهایی هایش اسمارتیز نمی خورد! پس من می خورم! – فکر می کنم... یک نفر گفت وقتی وبلاگت را دیدم از نقطه ها و علامت های قرمزت کلی خندیدم! مثل بچه های اول دبستانی! گفتم شاید چون من تو بچگی ام گیر کردم اما شما ها نه! گفت شاید! اگر من بچه ام.... چرا مثل بچه ها شاد نیستم؟! چرا دیگر نمی خندم...؟! چرا می خواهم مچ روزگار را باز کنم؟! مگر بچه ها می فهمند فرق گل یا پوچ را؟! فقط بازی می کنند و می خندند! بعد فکر می کنم ... اگر بچه نیستم ... چرا گاهی بی دلیل می خندم؟! چرا مثل بچه ها محکم و مقاوم ادامه می دهم ، بی آنکه اهمیت بدهم قبلا چه بر من گذشته؟! گیر کرده ام ...اشک می ریزم... – نه! اشک دیگر کهنه شده! اشک به چشمانم می آد... می ریزد... اما من می خندم!!! – فکر می کنم ... چندی پیش یکی از دوستان سابقم گفت تو پر از تضادی؟! گفتم چرا؟! گفت این یک قانون روان شناسی است ! کسی که دیوار های اتاقش نارنجی است ، و وسایلش آبی – دو رنگ متضاد – خودش هم متضاد است راست می گفت! من دختر متضادی هستم به خاطر اتفاقات خوب اشک می ریزم اما بعد اتفاقات بد خیلـــــــــی می خندم! شاید خوب و بد را در کودکی اشتباه یاد گرفته ام! همه بزرگ تر که می شوند بهتر می فهمند بهتر درک می کنند بهتر می شناسند بهتر تشخیص می دهند اما من ... کمتر می فهمم دورم چه می گذرد ! کمتر دیگران را درک می کنم کمتر احساساتم را تشخیص می دهم! - این مورد آخر را مطمئنم!!! کمتر احساساتم را تشخیص می دهم- فکر می کنم ... خدایا ؟! 19 سال پیش ... با چه انگیزه ای نطفه ی مرا بستی؟! که حالا احساس اسیر دست های باد شده ام؟! اسیر جاذبه های یک مرداب ! که حالا احساس کنم اطرافیانم آنقدر که قلبم تبدیل به سطل زباله شده؟! انگیزه ات چه بود که حالا باید هر چه به تولدم نزدیک تر می شوم غمگین تر می شوم؟! * می خوام فکر کنم من هم مثل یه بچه که به دنیا می آد پاکم! شاید این طوری بتونم ادامه بدم! بلاخره یه روز باید این توهم رو بزنم که خدا منو بخشیده که حالم خوب شه. درمون شم... بعد... بشینم گند کاری های این 19 سال رو جمع کنم! ** نکته ی دوم اینه که دارم توی یه وبلاگ دیگه می نویسم! دختران باکره تفاوتی در سبک نوشته هام نیست! تفاوت توی موضوع فرقش اینه که اونجا می خوام از
|
About![]()
من به بی پناهی …
Home
|